درباره ما
این وبگاه ، دیگر به روز نمیشود ! انشاءالله در سنگری دیگر فعالیت خواهیم کرد .
صفحه ها
خانه
دوستان
دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
بازدید کنندگان : 326863
تعداد نوشته ها : 422
دیدگاه ها : 1897
PageRank
Rss
لوگوی حمایتی
Zion
تکاوران جنگ سایبر
استفاده از مطالب این پایگاه تنها در صورت ذکر یک صلوات ، به نیت تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) بلامانع می‌ باشد

من يك صحنه را در شلمچه شاهد بودم كه نزديك به چهل تا از بچه‌ها غلت زدند توي ميدان مين و معبر زدند. جلوي چشم خود من بود. از هيچ كسي نشنيدم. دكتر «جاشوا» آلماني الاصل استاد دانشگاه‌هاي آمريكا كه براي تحقيق روي فرهنگ جبهه به ايران آمده بود و بيشتر درباره‌تفاوت شهادت و خودكشي بحث مي‌كرد، دربارة همين مسئله سوال كرد كه گفتم: «ما پشت خاكريز كه رسيديم، بچه‌ها دنبال جان‌پناه مي‌گشتند، خنديدم و گفتم شما كه عقب بوديد، در نمازهايتان اللهم ارزقنا توفيق الشهاده في سبيلك مي‌خوانديد، چي شده اينجا دنبال جان‌پناه مي‌گرديد؟!» يكي‌شان گفت: «هيس! حفظ جان در اسلام واجب است، اگر الكي تير و تركش بخوري، شهيد نيستي.»
اما وقتي كه گفتند چهل تا نيرو مي‌خواهند براي باز كردن معبر ميدان مين، همين آدم‌ها پريدند روي مين. دكتر جاشوا بغض كرده بود. در عرض دو ساعتي كه مصاحبه مي‌كرديم، چهار بار اين را از من پرسيد. هي حرف من را قطع مي‌كرد و مي‌گفت قصه آن پسر بچه را تعريف كن؛ برايش گفتم. يك پسر بچه آرپي‌جي‌زن بود،‌خودش را انداخت توي ميدان مين. سه گلوله آرپي‌جي هم توي كوله‌پشتي‌اش بود. من رفتم بالاي سرش. با شكم رفته بود روي مين، شكم او سوراخ شده بود، خرج آرپي‌جي داشت مي‌سوخت و فش فش مي‌كرد. ديدم لب‌هايش تكان مي‌خورد. هنوز محاسنش درنيامده بود. فكر كردم آبي، چيزي مي‌خواهد. رفتم گوشم را گذاشتم كنار دهانش، آرام و راحت مي‌گفت: «الحمدلله رب العالمين»، سوره حمد را مي‌خواند. وقتي براي دكتر جاشوا اين را تعريف مي‌كردم، كپ كرده بود. او تفاوت شهادت و خودكشي را با همين خاطره خوب فهميده بود.
من تأسف مي‌خورم كه هنوز دانشگاه‌هاي ما از اين سؤالات نپرسيده‌اند. به خيلي از دانشگاه‌ها براي سخنراني رفته‌ام. يك نفر از اين سؤال‌ها نپرسيده است. اما دكتر جاشوا با اينكه آلماني بود، چنين سؤالي از من پرسيد. بعد از كلي عذرخواهي و عرض ادب، مي‌گفت: ببخشيد بعضي از سؤال‌ها را مي‌پرسم، مجبورم بپرسم. ‌گفتم: بفرما.
گفت: شما حملات موج انساني مي‌كرديد، گروهي و جمعي حمله مي‌كرديد و بنابراين تلفات بالايي مي‌داديد.
گفتم: آقاي دكتر جاشوا، فيلم «نجات سرباز رايان» را ديده‌ايد؟ گفت بله. گفتم: «رمزگويان» را ديده‌ايد؟ گفت: بله. گفتم همه اينها حملات موج انساني‌است. در فيلم «نجات سرباز رايان» آمريكايي‌ها گله‌اي حمله مي‌كنند به آلماني‌ها و قتل‌عام هم مي‌شوند. خنديد و گفت: بله. پرسيدم با توجه به تحقيقات وسيعي كه درباره جنگ ما انجام داده‌ايد، يكي از رموز موفقيت عمليات‌هاي ما چه بود؟ ‌گفت: غافلگيري. گفتم خوب ما 99 درصد از عمليات‌هايمان در شب بود، جز يكي دو تا عمليات كه مجبور بوديم روز عمل كنيم. گفت: بله، اين را تحقيق كردم و خوب مي‌دانم.
گفتم: شما وقتي شب عمليات مي‌كنيد، چطور مي‌توانيد موج انساني حمله كني؟ مگر نمي‌گويي ما پيش‌مرگ مي‌شديم و غلت مي‌زديم توي ميدان مين؟ براي چه اين كارها را مي‌كرديم؟ خب مي‌خواستيم معبر باز كنيم. وقتي شما فقط يك معبر با عرض خيلي كم مي‌خواهيد باز كنيد، مي‌توانيد ده هزار نفر را بريزيد داخلش؟
خودش خنده‌اش گرفت. گفت: نه، اصلاً اين غيرمنطقي است. بعد گفت: در غرب به اين كار شما مي‌گويند: «حشاشين». به كساني كه توي ميدان مين غلت مي‌زدند، مي‌گفتند: پيروان حشاشين‌. مثل پيروان حسن صباح كه مي‌گفتند حشيش مي‌كشيدند و مي‌زدند به قلب دشمن. اصلاً هيچي حالي‌شان نمي‌شده. حتي به استشهاديون لبنان و فلسطين هم حشاشين مي‌گويند. گفت: به شما حشيش مي‌دادند مي‌كشيديد و...
گفتم: ببين دكتر جاشوا، من قيافه‌ام اصلا به حشيشي‌ها مي‌خورد؟ خيلي معذرت‌خواهي كرد. گفت: نه. گفتم: من مدت زيادي جبهه بودم، بايد حداقل چندباري حشيش كشيده باشم. حشيش چه كار مي‌كند؟ گفت: ذهن آدم را تخدير مي‌كند. آدم نمي‌داند اصلا چه‌كار مي‌كند. گفتم: خب شما تصور كن پنجاه هزار نيرو بياوري و به‌شان حشيش بدهي بكشند. همه‌شان هم قبول كنند. بعد آنها را بياوري خط مقدم ولشان كني و بگويي حالا چند نفر از شما روي ميدان مين برويد و بقيه‌تان هم حمله كنيد به دشمن و برويد جلو. خنده‌اش گرفت و گفت: اصلا اين مسخره‌است. گفتم: يا اينكه بياوري‌شان توي خط مقدم زير آتش و بعد بگويي خوب حالا حشيش بكشيد و حمله كنيد به عراقي‌ها.‌گفت: اصلاً نيازي به حشيش نيست، تا اينجا را آمده.
از اينكه مسئله برايش روشن شده بود، خيلي لذت مي‌برد. مي‌گفت: دستت درد نكند براي من روشن كردي. ولي همين چيزها را هرگز در دانشگاه‌هاي ما نمي پرسند. اصلاً احساس نياز نمي‌كنند كه دنبال پاسخ بروند.
تحقيقي كه آنها دارند دربارة فرهنگ جبهه ما انجام مي‌دهند، دانشگاه‌هاي ما اصلا عين خيالشان نيست. سؤال‌هايي كه اين دكتر جاشوا مي‌كرد، سر بحث تفاوت خودكشي و شهادت بود! تا حالا از يك دانشجو نشنيد‌ه‌ام اين سؤال را بكند. اما اينها سؤال مي‌كردند، مي‌پيچاندند.
يك خانم فنلاندي، پايان‌نامه‌اش درباره نقاشي‌هاي ديواري خرمشهر بود! نقاشي ديواري خرمشهر چه ربطي به دختر فنلاندي دارد. آمده بود ايران. كتابخانه جنگ رفته بود و كلي آلبوم‌ها را كپي رنگي گرفته بود. كار تحقيقي مي‌كرد، جلسه مي‌گذاشت و صحبت مي‌كرد. دنبال ناصر پلنگي، نقاش آن تابلوها هم بود.
و باز هم همان سؤال: آيا شهادت همان خودكشي است؟
شيعيان لبنان خيلي خالص هستند و عجيب ولايتي‌ا‌ند. مي‌توانم قسم بخورم توي كشورمان هيچ كس به اندازه سيد حسن نصرالله نداريم كه ولايتي باشد. من مطلبي را از سيد حسن در حالي كه بغض كرده بود، ضبط كردم. اشك توي چشم‌هايش جمع شده بود و درباره فرزندش، سيدهادي، تعريف مي‌كرد.
بر حسب اتفاق، من سيد هادي را از دو سالگي مي‌شناختم. سال 1362 در بعلبك ديده بودمش. آخرين بار هم دو ماه قبل از شهادتش در بيروت ديدمش.
سيدحسن مي‌گفت: سيد هادي وقتي مي‌خواست برود براي عمليات، به ‌او گفتم به سه شرط مي‌گذارم تو بروي جبهه: اول اينكه هيچ كس نبايد بداند تو پسر من هستي؛ دوم هم اينكه حق نداري هيچ مسئوليتي قبول كني؛ شرط آخر هم اينكه فقط بايد در خط مقدم نبرد باشي نه در قرارگاه و عقبه.
سيدهادي مي‌رود و روي ارتفاع «جبل صافي» در عمليات شهيد مي‌شود و جنازه‌اش هم به دست اسرائيلي‌ها مي‌افتد. همان زمان قرار بود يك تبادل با لبنان انجام بشود و اسرائيل علاوه بر تحويل اجساد تعدادي از شهداي مقاومت اسلامي، تعدادي از اسراي لبناني را آزاد كند. اين ماجرا همزمان شد با شهادت سيدهادي نصرالله. اسرائيل اعلام كرد كه نه اسير آزاد مي‌كنيم و نه جنازه‌ها را مي‌دهيم، فقط جنازه سيدهادي را تحويل مي‌دهيم.
مادر سيد هادي، در صحبت بسيار بزرگوارانه اي اعلام كرد: «ما چيزي را كه براي خدا داديم، پس نمي‌گيريم. آخرين تبادل بين ما و اسرائيل، جنازه پسر من خواهد بود.»
فرداي آن روز، اسرائيل همان تعداد اسير را آزاد كرد و جنازه شهدا را هم پس داد كه جنازه سيدهادي هم جزو آنها بود.‌
شكست از اين بزرگ‌تر مي‌خواهيد؟ يك زن، پوزه اسرائيل را به خاك ماليد. خيلي راحت گفت: چيزي را كه براي خدا دادم، ديگر پس نمي‌گيرم. الان همه مسئوليتي كه همسر سيدحسن دارد، مسئوليت «هيئت مادران شهدا» است. يك هيئت هفتگي كه مادران شهدا جمع مي‌شوند و مجلس مي‌گيرند.
يكي از محافظان سيدحسن چند سال پيش تعريف مي‌كرد: حدود سال 1366 آمده بوديم تهران. آن موقع لبنان درگير جنگ‌هاي داخلي بود. سيدحسن آمده بود گزارشي خدمت امام بدهد. امام به سيدحسن فرمود: بيا نزديك‌تر بنشين. سيدحسن رفت جلوتر. امام خنديد و فرمود: بيا نزديك‌تر. دوباره آمد نزديك‌تر. امام باز فرمود: بيا نزديك‌تر. تا جايي كه زانويش به زانوي امام چسبيده بود. امام فرمود: از سيد عباس موسوي (دبير كل حزب الله كه بعدها توسط اسرائيل همراه با خانواده اش به شهادت رسيد) چه خبر؟ چرا ايشان نيامدند؟ سيد گفت: درگير بودند،‌نمي‌شد الآن بيايند. من آمدم كه گزارش‌ها را خدمت شما بدهم. امام در حالي كه به پاي سيدحسن نصرالله مي‌زد، به ما محافظ‌ها گفت: هواي اين سيد ما رو خيلي داشته باشيد. مواظب اين سيد ما باشيد .

  

راوي : حميد داود آبادي

 

 

 

 

 


يکشنبه 1390/11/9 21:10
X